ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

502

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

آگهى ندارد الا ملك حمير نباشد . [ 1 ] و چون وزير عبد الملك مروان پيش ملك حمير ( 331 - آ ) رسيد جماعتى غلامان را ديد با وى كه سرهاء ايشان مانند سر اسب بود ، چون احوال ايشان پرسيد گفتند پسران ملك حميراند ، و چون وزير در سراى ملك حمير شد درختى ديد نخل بزرگ و زنگيى بزنجير برو بسته با هيكلى عظيم ، و چون ملك حمير را چشم بر آن زنگى افتاد پياده گشت و بدست خود پنجاه تازيانه بزد ، و چون فرود آمد با وزير عبد الملك تكلفها كرد بىاندازه ، و گفت بفرماى تا بچه حاجت آمدى ؟ وزير گفت من بيك حاجت آمده بودم اما مسئله بگرديد و حاجت به سه شد ملك حمير گفت ببايد گفت ، وزير عبد الملك گفت اول حاجت آنست كه احوال آن زنگى بازنمائى تا چه كس است ، و بستن بزنجير و زدن خاصه بدست خويش ، دوم حديث فرزندان خويش كه سرهاء ايشان مانند سر اسبان است بگويى ، سيم آنكه دليلى كنى ما را بشهرستان روئين . پس ملك حمير گفت سمعا و طاعا [ 2 ] ، اما حديث زنگى در حال جوانى كه هنوز پدرم به حال حيوة بود مرا هوس بازرگانى خاست بسبب تماشاء دريا و با مالى وافر و بازرگانان بسيار در دريا نشستم و چهار ماه بر باد خوش مىرانديم تا بر عاقبت بادى ( 331 - ب ) مخالف برآمد و ما را بولايت زنگبار افكند ، پيش جماعتى كه ايشان را محكوى [ 3 ] خوانند مردم خوار ، و ملاح سخت بترسيد و بعد از انديشهء بسيار گفت چاره آنست كه بادبان سياه كنيم و روى كشتى سياه كنيم و قاصد روى بدين ولايت نهيم تا مگر سلامت يابيم ، و اگر نه همه را بكشند و بخورند ، پس روى كشتى و بادبان سياه كرديم و روى بديشان نهاديم و زنگيان را سخت عظيم و عجب خوش آمد ، و ببازرگانى رفتيم و هرچ به درمى خريده بوديم به صد دينار مىخريدند ، و ملك زنگيان را با من دوستى افتاد ، و در ولايت ايشان نمك نبود ، من پارهء نمك بملك فرستادم و مطبخى را بگفتم كه چون به كار برد ديگر بيايد و ببرد ، ملك را عظيم خوش آمد و چندانى مال و نعمت و زر و جواهر به من فرستاد كه آن را قياس نبود ، و چون معامله‌ها كرده شد من پيش ملك رفتم و دستورى خواستم و گفتم كه اگر بنده خدمتى را بشايد فرمايد ، ملك زنگيان به زبان ترجمان مرا دلخوشى داد و گفت بايد كه پيوسته آئى و نمك بسيار بياورى و كنيزكى

--> [ ( 1 ) ] كذا - ؟ [ ( 2 ) ] ظ : طاعة [ ( 3 ) ] كذا ؟ . . . ممكوى هم خوانده مىشود بميم